تمام نا تمام

 
 

این کتاب را در یکی از روزهای بهار 84 در همان کتابخانه کوچک دوست داشتنی یافته ام: 

((-هر بار سخن از خداوند به میان آید ، داستان کهنی از الیاس را به خاطر می آورم.آن ساعت که کارد به استخوانش رسیده بود و طلب مرگ می کرد و خداوند او را بر سر کوهی برد.آنگاه طوفان سهمناکی برخاست که کوه ها را شکافت و سنگ ها را شکست.اما آن طوفان سهمناک خدا نبود.پس از طوفان زمین بنای لرزیدن نهاد اما آن زمین لرزه نیز خدا نبود.سپس حریقی عظیم افروخته شد اما آن حریق هم خدا نبود.آنگاه در سکوت و خاموشی صدایی لطیف و سبک چون وزش نسیم شامگاهی در لابه لای برگ درختان به گوش رسید.کتاب مقدس می نویسد که آن صدا ، آن به هم خوردن برگ ها خداوند بود.

در این هنگام نسیم ملایمی در باغ می پیچد و در اتاقی که دو مرد نشسته اند ، گسترده می شود. مرد جوان بر خود می لرزد. پیرمرد به لبخند ، دست بر شانه اش می گذارد و سپس باز می گوید:

-من نیز از خود می پرسم که خداوند کجاست؟آیا ما را رها کرده است؟ اماوقتی مردی جوان یکه و تنها در سیاهی شب برمی خیزد و بر دیوارهای روستای خود با تکه ای زغال می نویسد:((زنده باد آزادی)) ، این مرد حتما خدا را در پشت خود دارد... ))

                                                                         نان و شراب-اینیاتسیو سیلونه


 
comment Comment
 
 



 

Upload Music