حالا ندیدهام بگیرید،
بگذارید برگردم جایی که سالها پیش، سالها پیش ...!
Comment حالا رها هستم. به رهایی باد و با این همه بند، آزادم...
Comment
فردا من تنها خواهم بود . و بی پناه . به بی پناهی همان روز سال های دور .که هفت ساله بودم . گوشه ی حیاط مدرسه ، آرام اشک هایم را با آستین پاک می کردم . مغرورانه بینی ام را بالا می کشیدم و به معلم می گفتم گریه نمی کنم. آن روز بی پناه بودم . امروز همان حس 18 سال پیش را دارم . همان قدر زنده . فردا برای من روز هراس آوری ست . گفته بودی از این گردنه به سلامت خواهم گذشت . دشواری عبور نفسم را بریده است .تنهایی فردا را هیچ گریزی نیست . کاش چشمانم را ببندم و فردا گذشته باشد...
Comment

((عشقت به من آموخت که اندوهگین باشم و من قرن ها محتاج کسی بوده ام که اندوهگینم کند به کسی که تکه های وجودم را چون تکه های بلور شکسته گرد آرَد بدترین عادات را عشق تو به من آموخت به من آموخت که شبی هزار بار فال قهوه بگیرم و به عطاران و طالع بینان پناه برم به من آموخت که از خانه بیرون زنم و صورتت را در باران ها جستجو کنم و در لباس های ناشناختگان دنبال لباس هایت بگردم عشقت به من آموخت که ساعت ها سرگردان شوم در جستجوی گیسوان کولی که تمام زنان کولی بدان رشک برند به جستجوی شمایلی در جستجوی صدایی که همه ی شمایل ها و همه صداهاست عشقت به سرزمین های اندوهم کوچاند که قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته ام که اشک انسانی است و انسانِ بی غم تنها سایه ای است از انسان... عشقت به من آموخت که چون کودکی رفتار کنم و چهره ات را با گچ بر دیوار بکشم و بر بادبان قایق صیادان و ناقوس های کلیسا. عشقت به من آموخت که چگونه عشق جغرافیای روزگار را در هم می پیچد به من آموخت وقتی که عاشقم زمین از چرخش باز می ماند افسانه های کودکانه خواندم و به قصر شاه پریان پا گذاشتم و به رویا دیدم که به وصال دختر شاه پریان رسیده ام با چشم هایی زیباتر از آب دریاچه های مرجانی لبانش خواستنی تر از گل انار خواب دیدم چون سوارکاری تیزرو می ربایمش خواب دیدم سینه ریزی از مرجان ومروارید هدیه اش کرده ام عشقت به من آموخت هذیان چیست به من آموخت که عمر می گذرد ... و دختر شاه پریان پیدایش نمی شود ... عشقت به من آموخت که چگونه در همه ی اشیا دوستت بدارم در قهوه خانه ای کوچک که عصر ها در آن قهوه ی تاریک می نوشیم عشقت به من آموخت که چگونه شب بر غم غریبان می افزاید... عشقت به من آموخت که اندوهگین باشم و من قرن ها محتاج کسی بوده ام که اندوهگینم کند به کسی که تکه های وجودم را چون تکه های بلور شکسته گرد آرَد...)) نزار قبانی
Comment
در من برای تو جاذبه ای هست ، تا آن روز که به تمامی کشف نشده ام و در این شیوه ی محبت تو برای من چیزی هست تداعی گر ملکوت ، تا آن روز که به تمامی فتح نشده باشم.
***بگذار بر لذت های زودگذر ، چشم بپوشیم تا لذت های جاوید را-هرچند در مقیاس کوچک خودمان -تجربه کنیم.

Comment ((حکومت هایی که معنی دوست داشتن را نمی فهمند ، نفرت انگیزند و نفرت انگیزترین چیزی که خداوند خدا رخصت داد تا ابلیس به انسان هدیه کند ، حکومتی است که عشق را نمی فهمد.))
یک عاشقانه آرام-نادر ابراهیمی
Comment بهار توبه شکن می رسد ، چه چاره کنم؟
Comment تو به شطی از عطر در تاریکی یک شب بهاری می مانی.
دوست دارم گاهی به چیزی جز تو بیندیشم.می ترسم خیالت تمام شود.من به این همه خوشبختی ، به این زیستن در ملکوت عادت ندارم .
من از تمام شدن این روزها می ترسم...
Comment این کتاب را در یکی از روزهای بهار 84 در همان کتابخانه کوچک دوست داشتنی یافته ام:
((-هر بار سخن از خداوند به میان آید ، داستان کهنی از الیاس را به خاطر می آورم.آن ساعت که کارد به استخوانش رسیده بود و طلب مرگ می کرد و خداوند او را بر سر کوهی برد.آنگاه طوفان سهمناکی برخاست که کوه ها را شکافت و سنگ ها را شکست.اما آن طوفان سهمناک خدا نبود.پس از طوفان زمین بنای لرزیدن نهاد اما آن زمین لرزه نیز خدا نبود.سپس حریقی عظیم افروخته شد اما آن حریق هم خدا نبود.آنگاه در سکوت و خاموشی صدایی لطیف و سبک چون وزش نسیم شامگاهی در لابه لای برگ درختان به گوش رسید.کتاب مقدس می نویسد که آن صدا ، آن به هم خوردن برگ ها خداوند بود.
در این هنگام نسیم ملایمی در باغ می پیچد و در اتاقی که دو مرد نشسته اند ، گسترده می شود. مرد جوان بر خود می لرزد. پیرمرد به لبخند ، دست بر شانه اش می گذارد و سپس باز می گوید:
-من نیز از خود می پرسم که خداوند کجاست؟آیا ما را رها کرده است؟ اماوقتی مردی جوان یکه و تنها در سیاهی شب برمی خیزد و بر دیوارهای روستای خود با تکه ای زغال می نویسد:((زنده باد آزادی)) ، این مرد حتما خدا را در پشت خود دارد... ))
نان و شراب-اینیاتسیو سیلونه

Comment
من دچار یک دلبستگی ساده نبوده ام.لحظه هایم را در هوای تو نفس کشیده ام و بدین شگرد جاودانه شان ساخته ام...من در جاودانگی زیسته ام!

Comment
ما بیشماریم...

Comment پیرمرد تنهای قصه های خوب ، بچه های خوب را تنها گذاشت
به جرات می گویم سال هاست بر مرگ کسی بدین پایه حسرت نخورده ام.کلماتی که من آموخته ام ، از شرح اثری که زندگی این مرد بر من گذاشته است ،ناتوانند . چه شب هایی که اندیشه ی تنهایی و سادگی اش ، خواب از چشمانم ربوده است...

((خانواده ما خیلی کم کس و کار بودند : من عمو و عمه و دایی و برادر نداشتم و فقط دو تا خاله داشتم؛ که یکی در یزد و دیگری در مشهد بود و هر دو سرطان گرفتند و مردند. دو تا خواهر هم دارم که یکی در یزد و یکی در تهران ، با سختی و بدبختی زنده اند.
خانواده ما مردم فقیری بودند. این کلمه «فقیر» را در تهران به مردم نادار می گویند، ولی در یزد به گذا می گویند؛ و توهین آمیز است. ما ندار بودیم. پدرم جز کار رعیتی و باغبانی ، درآمد دیگری نداشت
... مادرم و تمام منسوبانش بی سواد و عامی محض بودند. مادرم هم جز قرآن، چیز دیگری نمی توانست بخواند.
من تا بیست سالگی نانی را می خوردم که مادرم توی خانه می پخت و لباسی را می پوشیدم که مادرم آن را با دست خود می دوخت. به همین علت حتی توی خرمشاه، لباس من نشاندار و مسخره بود ؛ چون مثل لباده بلند بود و بچه ها مرا «شیخ» صدا می زدند.
...در خانه ما، برنج اصلاً مصرف نداشت، و فقط سالی یک بار پلو می پختیم؛ که آن هم نوروز بود. ما هیچ وقت ظهر خوراک پختنی نمی خوردیم یا آش؛ که برنج آن حتماً خرده برنج آشی بود؛ چون آن را می بایست با پول می خریدند. ما هیچ وقت یک کیلو برنج را یکجا در خانه ندیده بودیم.
من از هفت – هشت سالگی همراه پدرم توی صحرا و باغ و زمین رعیتی کار می کردم. ...من اصلاً متوجه نبودم که ما مردم فقیری هستیم. از همان زندگی که به آن عادت کرده بودیم راضی بودم. و اگر چه از بچه های صاحب باغ اربابی – که مرا دهاتی حساب می کردند – دلخور می شدم، ولی آنها را خطاکار حساب می کردم و حسادتی نسبت به آنها نداشتم.
اولین بار که «حسرت» را تجربه کردم موقعی بود که دیدم پسر خاله پدرم – که روی پشت بام با هم بازی می کردیم و هر دو هشت ساله بودیم – چند تا کتاب دارد که من هم می خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمی از این بزرگتر نمی آمد که آن بچه که سواد نداشت آن کتابها را داشته باشد و من که سواد داشتم نداشته باشم. کتابها، «گلستان» و «بوستان» سعدی ، «سیدالانشاء» «نوظهور» و «تاریخ معجم» چاپ بمبئی بود؛ که پدرش، از زرتشتیهای مقیم بمبئی هدیه گرفته بود.
شب، قضیه را به پدرم گفتم.
پدرم گفت: اینها به درد ما نمی خورد: «گلستان» و «بوستان» و «تاریخ معجم» کتابهای «دنیایی» اند. ما باید به فکر آخرتمان باشیم.
شب رفتم توی زیرزمین و ساعتها گریه کردم؛ و از همان زمان عقده کتاب پیدا کردم؛ که هنوز هم دارم: از خوراک و لباس و همه چیز زندگی ام صرفه جویی می کنم و کتاب می خرم، و از هر تفریحی پرهیز می کنم و به جای آن کتاب می خوانم.
...ازدواج نکردم؛ چون نمی توانستم زندگی خانوادگی را اداره کنم و همیشه از بیکاری و بی پولی می ترسیدم.
...معمولاً با حداقل درآمد و قناعت مرتاضانه زندگی می کنم و در تنها چیزی که قناعت نمی کنم خریدن کتاب و مجله است. تاکنون چند بار کتابخانه نسبتاً مطلوبی برای خود جمع آوری کرده ام. اما وقتی بیکار و بی پول شده ام آنها را به ثمن بخس فروخته ام، و بعداً دوباره شروع کرده ام. تنها دلخوشی ام در زندگی این بوده است که کتاب تازه شناخته ای را که لازم داشته ام بخرم و شب آن را به خانه ببرم؛ خانه ای که نمی دانم یک ماه بعد در آن هستم یا نه...
... هراسم از این است که عمرم به پایان برسد و حسرت کتابهای نخوانده را با خود به همراه داشته باشم.
... سرم را که توی کتاب میکنم، مثل یک آدم مست، دنیا روی سرم خراب میشود. این تنها لذتی است که میشناسم. ))آذریزدی به روایت آذریزدی
Comment ((این نهضت باید زنده بماند و زنده ماندنش به این خونریزی هاست . بریزیداین خون ها را . زندگی ما دوام پیدا می کند . بکشید ملت ما را . ملت ما بیدار تر می شود . ما از مرگ نمی ترسیم و شما هم از مرگ ما صرفه ای ندارید . دلیل عجز شماست که در سیاهی شب متفکران ما را می کشید . برای اینکه منطقی ندارید . اگر منطقی داشتید صحبت می کردید ، مباحثه می کردید ، لکن منطق ندارید . منطق شما ترور است . منطق اسلام ترور را باطل می داند . نهضت ما زنده شد . در تمام ایران باز زندگی از سر گرفت .))
امام خمینی(به مناسبت ترور شهید مطهری)
Comment گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسواسی نیاویزم،
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه،
یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک.
Comment ابن عربی را گفتند:خضر چگونه این مرتبت یافت؟
گفت:به یافتن آب برای دیگران...
Comment